Sunday, 5 December 2010
مرض انسان گریزی
Photo by: ExcuseMySarcasmدچار مرض انسان گریزی شده ام
فعلا حوصله هیچ موجودی تو شکل و شمایل انسان رو ندارم
حتی خودم
Posted by یگانه at 17:52 0 comments
Labels: Yeganeh
Artigos Relacionados:من مي خواهم برگردم
نازي
نازي مرد
آن همه دویدن و سراب
این همه درخشش و سیاه
تا كجا من اومدم
چطوري برگردم ؟
چه درازه سايه ام
چه كبود پاهام
من كجا خوابم برد ؟
يه چيزي دستم بود
كجا از دستم رفت ؟
من مي خواهم برگردم به كودكي
قول مي دهم كه از خونه پامو بيرون نذارم
سايه مو دنبال نكنم
تلخ تلخم، مثل يك خارك سبز
سردمه و مي دونم هيچ زماني ديگه خرما نمي شم
چه غريبم روي اين خوشه سرخ
من مي خوام برگردم به كودكي
نمي شه !! نمي شه !! نمي شه !! نمي شه !!نمي شه
كفش برگشت برامون كوچيكه
پابرهنه نمي شه برگردم ؟
پل برگشت توان وزن ما را نداره
برگشتن ممكن نيست براي گذشتن از ناممكن، كی يو بايد ببينيم؟
رويا رو، رويا رو، رويا رو، رويا رو
رويا را كجا زيارت بكنم ؟در عالم خواب
خواب به چشمام نمي آد
بشمار، تا سي بشمار ... يك و دو
يك و دو
سه و چهار
پنج و شش
هفت و هشت
نه و ده
...
مرحوم حسین پناهی
Posted by یگانه at 12:58 0 comments
Labels: Yeganeh, حسین پناهی
Artigos Relacionados:معمولی بودنم آرزوست
معمولی بودم. روزهای معمولی ایی داشتم؛ علاقه های معمولی، کار معمولی، سرگرمی معمولی، ناراحتی های معمولی، دوست های معمولی. مثل انبوهی از آدم های معمولی بودم که از صبح زود بیدار شدن گله می کردم، غر می زدم که کاش فردا تعطیل بود. مثل انبوهی از آدم های معمولی بودم که دوست های معمولی داشت که با آنها کافه های معمولی می رفت، فیلم های معمولی می دید، در خیابان های معمولی شهر قدم می زد. مثل انبوهی از آدم های معمولی ایی که دلتنگی های معمولی داشت، دلخوری های معمولی، قهر و آشتی های معمولی. کتاب های معمولی می خواندم. موزیک های معمو لی گوش می دادم. خبرهای معمولی می خواندم. خلاصه روزهایی بود که خیلی معمولی بود
از یک جایی، از یک جایی که نمی دانم کجا بود دقیقا، تمام معمولی های زندگی ام را از دست دادم. همه چیز غیر معمول شد؛ کارم، علایقم، دلتنگی هایم، دلخوشی هایم. دوست های معمولی ام را یک جایی، جا گذاشتم. دور شدم. دیگر نشد به کافه ای بروم که معمولی باشد برایم. دیگر خیابانی در شهر نماند که معمولی باشد برای قدم زدن. دیگر خبرهای معمولی نشد که بخوانم. نشد که معمولی قهر و آشتی کنم. فیلم معمولی نتوانستم که ببینم. قهر هایم دیگر معمولی نشد که بشود، آشتی هایم نیز
گاهی فکر می کنم زندگی ام زیر و رو شده، از عهده سامان دادن به این همه نا به سامانی بر نمی آیم، فکر می کنم دنیایم به آخر رسیده، چیزی نمانده، چیزی ندارم…اما خوب که فکر می کنم می بینم فقط یک چیز از زندگی ام حذف شده: معمولی بودن
از یک جایی، از یک جایی که نمی دانم کجا بود دقیقا، تمام معمولی های زندگی ام را از دست دادم. همه چیز غیر معمول شد؛ کارم، علایقم، دلتنگی هایم، دلخوشی هایم. دوست های معمولی ام را یک جایی، جا گذاشتم. دور شدم. دیگر نشد به کافه ای بروم که معمولی باشد برایم. دیگر خیابانی در شهر نماند که معمولی باشد برای قدم زدن. دیگر خبرهای معمولی نشد که بخوانم. نشد که معمولی قهر و آشتی کنم. فیلم معمولی نتوانستم که ببینم. قهر هایم دیگر معمولی نشد که بشود، آشتی هایم نیز
گاهی فکر می کنم زندگی ام زیر و رو شده، از عهده سامان دادن به این همه نا به سامانی بر نمی آیم، فکر می کنم دنیایم به آخر رسیده، چیزی نمانده، چیزی ندارم…اما خوب که فکر می کنم می بینم فقط یک چیز از زندگی ام حذف شده: معمولی بودن
نوشته ای از وبلاگ پلان اول 01/12/2010
Posted by یگانه at 07:34 0 comments
Artigos Relacionados:Saturday, 4 December 2010
دوباره می رویَم
دل که می پوسد
بوی تندش اشک را جاری می کند
آن قدر جاری می کند تا تهی می شودو جایش دلی نو می روید
دلی با وسعتی خالی، آماده پر شدن از تازه ها
Posted by یگانه at 11:18 0 comments
Labels: Yeganeh
Artigos Relacionados:Friday, 3 December 2010
وقتی برف می بارد
وقتی برف می بارد
کودکیم قلمبه می کند
دلتنگی هایم را کودکانه آدم برفی می کنم
بزرگ و زیبا که شد، تنها رهایش می کنم
منتظر می مانم
تا هر روز و هر ثانیه ذره ذره اش آب شود
گویی 'دلتنگ نشدن' را تمرین می کنم
Posted by یگانه at 21:50 0 comments
Labels: Yeganeh
Artigos Relacionados:
Subscribe to:
Posts (Atom)









